حمید مصدق

اگر تو باز نگردی امید آمدنت را به گور خواهم برد

حمید مصدق

از تو می‌گیرد وام هر بهار این همه زیبایی را

رهی معیری

ای که پس از هلاک من ، پای نهی به خاک من از دل خاک بشنوی ، ناله ی دردناک من

رهی معیری

از فتنه پریشان نشود هر که پناهی در سایه ی گیسوی پریشان تو گیرد

رهی معیری

اگر زمانه به نام تو افتخار کند تو در زمانه نکن فخر جز به نام پدر

رهی معیری

از دلِ افسرده جز افسرده دل آگاه نیست آن‌که داند وحشتِ شبهای تار من تویی

رهی معیری

ای دل به سردمهری دوران صبور باش کز پی رسد بهار چو پاییز بگذرد

رهی معیری

ای دل ببین که دلبر دشمن نواز ما با دوست بهر خاطر دشمن چه می‌کند

رهی معیری

ای دوست ، روز و شب ز تو فریاد می‌کنم با آن که نیست غیر تو فریادرس مرا