Category: ب

حافظ

بر آستانِ جانان گر سر توان نهادن
گلبانگِ سربلندی بر آسمان توان زد

حافظ

بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد

حافظ

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم
آه از آن روز که بادَت گلِ رعنا ببرد

حافظ

برو معالجه‌ی خود کن ای نصیحت‌گو
شراب و شاهدِ شیرین کِرا زیانی داد

حافظ

بی مُزد بود و منّت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کَس را مخدومِ بی عنایت

حافظ

بیا که با سرِ زلفت قرار خواهم کرد
که گر سَرَم برود برندارم از قَدَمَت

حافظ

بنال بلبل اگر با مَنَت سر یاری است
که ما دو عاشقِ زاریم و کار ما زاریست

حافظ

بر زلفِ یار پریشانیت نکوست

حافظ

بر آن چشمِ سیه صد آفرین باد
که در عاشق‌کُشی سحرآفرین است

حافظ

بردوخته‌ام دیده چو باز از همه عالَم
تا دیده‌ی من بر رخِ زیبای تو باز است