Category: ج

حافظ

جان بی جمالِ جانان میلِ جهان ندارد
هر کس که این ندارد حقّا که آن ندارد

حافظ

جانِ بیمارِ مرا نیست ز تو رویِ سوال
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد

رهی معیری

جادوی چرخ چون کند آهنگ جانِ تو
زاید بلا و حادثه از بحر و بر همی

رهی معیری

جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند
کور بادا دیده ی حق ناشناس دوستی

رهی معیری

جلوه ی صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ، ولی چون صحبتِ احباب نیست

بیدل دهلوی

جز کاهش جان نیست ز همصحبت سرکش
گریان بود آن موم که با شعله ندیم است

بیدل دهلوی

جز داغ نیست مائده ی دستگاه عشق
آتش خورد کسی که شود میهمان ما

سعدی

جانا ، دلم چو عود بر آتش بسوختی