Category: ح

حافظ

در تابِ تو به چند توان سوخت همچو عود
مِی ده که عمر در سرِ سودایِ خام رفت

حافظ

حدیثِ دوست نگویم مگر به حضرتِ دوست
که آشنا سخنِ آشنا نگه دارد

حافظ

حُسنِ تو همیشه در فزون باد
رویَت همه ساله لاله‌گون باد

حافظ

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیدادِ لطیفان همه لطف است و کرامت

حافظ

حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت

بیدل دهلوی

حصول کار امل نیست غیر خفّت عقل
برای دیگ هوس ، خامی طمع آش است

بیدل دهلوی

حدیثِ نرم نمی‌آید از زبانِ درشت

شرار‌خیز بود طبع ، سنگِ خارا را

حسرت همدانی

حاصل عمرم تو بودی بی تو نیست

حاصلی زین عمر بی حاصل مرا

سعدی

حلقه بر در نتوانم زدن از دستِ رقیبان

این توانم که بیایم به محلّت به گدایی

سعدی

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری

به آبِ دیده‌ی خونین نبشته صورتِ حال