Category: د

حافظ

در ازل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالَم زد

حافظ

دلم جز مهرِ مَه‌رویان طریقی برنمی‌گیرد
ز هر در می‌دهم پندش ولیکن درنمی‌گیرد

حافظ

در پاش فتاده‌ام به زاری
آیا بوَد آن که دست گیرد

حافظ

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یادِ حریفِ شهر و رفیقِ سفر نکرد

حافظ

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته‌ات به دو دستِ دعا نگه دارد

حافظ

درختِ دوستی بنشان که کامِ دل به بار آرَد
نهالِ دشمنی برکن که رنجِ بی‌شمار آرَد

حافظ

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامیّ و کلامی نفرستاد

حافظ

در زلفِ چون کَمَندش ای دل مپیچ کآنجا
سرها بریده بینی بی جُرم و بی جنایت

حافظ

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت

حافظ

دور از رخِ تو دم به دم از گوشه‌ی چشمم
سیلابِ سرشک آمد و طوفانِ بلا رفت