Category: ر

حافظ

راهی‌است راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن‌که جان بسپارند چاره نیست

حافظ

روز اوّل که سرِ زلف تو دیدم گفتم
که پریشانیِ این سلسله را آخر نیست

حافظ

رخِ تو در دلم آمد مُراد خواهم یافت
چرا که حالِ نکو در قفایِ فالِ نکوست

حافظ

رازی که برِ غیر نگفتیم و نگوئیم
با دوست بگوئیم که او محرمِ راز است

حافظ

رواقِ منظرِ چشمِ من آشیانه‌ی توست
کَرَم نما و فرودآ که خانه خانه‌ی توست

رهی معیری

رفته از کویِ تو چون بویِ تو همراهِ نسیم
این گلستان به خس و خارِ چمن ارزانی

رهی معیری

روزِ عید آمد و هنگام بهار است امروز
بوسه ده ای گل نو‌رُسته که عید است و بهار

رهی معیری

رازِ دل پیشِ دوستان مگشای
گر نخواهی که دشمنان دانند

رهی معیری

روزگارت ، به جان بود دشمن
ای که همرنگِ روزگار نَه‌ای

رهی معیری

رفت از قفایِ او دلِ از خود رمیده ام
بی‌تاب‌تر ز اشکِ به دامن دویده ای