Category: س

حافظ

سال‌ها دل طلبِ جامِ جم از ما می‌کرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرد

حافظ

سر و زر و دل و جانم فدایِ آن یاری
که حقّ صحبتِ مهر و وفا نگه دارد

حافظ

سلامتِ همه آفاق در سلامتِ توست
به هیچ عارضه شخصِ تو دردمند مباد

حافظ

ساقی بیار باده که ماهِ صیام رفت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

حافظ

سخنِ عشق نه آن است که آید به زبان

حافظ

سحر کرشمه‌ی چشمت به خواب می‌دیدم
زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است

حافظ

سر ز مستی برنگیرد تا به صبحِ روزِ حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جامِ دوست

حافظ

ساقی و مطرب و مِی جمله مهیاست ولی
عیشِ بی یار مهیّا نشود ، یار کجاست؟

حافظ

ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مَرَود از یادت

حافظ

سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت