Category: غ

حافظ

غلامِ همّتِ آن نازنینم
که کارِ خیر بی روی و ریا کرد

حافظ

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصالِ شماست
جز این خیال ندارم ، خدا گواهِ من است

حافظ

غلامِ همّت آنم که زیرِ چرخِ کبود
ز هر چه رنگِ تعلّق پذیرد آزاد است

حمید مصدق

غروب مژده‌ی بیداری سحر دارد
غروب از نفسِ صبحدم خبر دارد

رهی معیری

غیر ز دلخواهِ تو آگاه نیست
زانکه دلی را به دلی راه نیست

بیدل دهلوی

غیر از دلِ آشفته به عاَلم نتوان یافت
این بزم مگر حلقه‌ی آن زلفِ سیاه است؟

بیدل دهلوی

غرور رستمی ، گفتم به خاکش کیست اندازد؟

ز پا افتادگان گفتند : زور ناتوانیها

هاتف اصفهانی

غم عشق نکویان چون کند در سینه ای منزل

گدازد جسم و گرید چشم و نالد جان و سوزد دل

حسرت همدانی

غم بیرون ز شمارت بشمارم همه عمر

داوریها به تو در روز شمارست مرا