Category: م

حافظ

میانِ گریه می‌خندم که چون شمع اندرین مجلس
زبانِ آتشینم هست لیکن درنمی‌گیرد

حافظ

مباش بی مِی و مطرب که زیرِ طاقِ سپهر
بدین ترانه غم از دل بِدر توانی کرد

حافظ

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیمِ سحر نکرد

حافظ

می‌خواستم که میرَمَش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیمِ سحر نکرد

حافظ

میانِ مهربانان کِی توان گفت
که یارِ ما چنین گفت و چنان کرد

حافظ

من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

حافظ

من و بادِ صبا مسکین دو سرگردانِ بی حاصل
من از افسونِ چشمت مست و او از بویِ گیسویت

حافظ

میرِ من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرَمَت
خوش خرامان شو که پیشِ قدّ رعنا میرَمَت

حافظ

مستم کن آنچنان که ندانم ز بیخودی
در عرصه‌ی خیال که آمد کدام رفت

حافظ

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار که کِشت