Category: پ

حافظ

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

فروغ فرخزاد

پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره دیگر نیست

فروغ فرخزاد

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

سیمین بهبهانی

پرسیدم از گذشته و یک‌دم سکوت کرد
حزنش به مرگِ عشقِ عزیزی گواه بود

رهی معیری

پیکر مام وطن دانی چرا خم گشته است
زان که مشتی اجنبی خواهند ، سربار وطن

رهی معیری

پشتم خمیده ماند ز بار گران عشق
چون شاخه ی ضعیف ز بارِ گران برف

رهی معیری

پاسِ ادب به حد کفایت نگاه دار
خواهی اگر ز بی ادبان یابی ایمنی

رهی معیری

پای در دامن کشیدن ، فتنه از خود راندن است
گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است

بیدل دهلوی

پیوسته پر آواز بود کاسه ی خالی
گریان بود آن موم که با شعله ندیم است