Category: چ

حافظ

چه خوش صیدِ دلم کردی بنازم چشمِ مستت را
که کَس مرغانِ وحشی را از این خوش‌تر نمی‌گیرد

حافظ

چو عاشق می‌شدم گفتم که بُردم گوهرِ مقصود
ندانستم که این دریاچه موجِ خون‌فشان دارد

حافظ

چشمی که نه فتنه‌ی تو باشد
چون گوهرِ اشک غرقِ خون باد

حافظ

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت

حافظ

چو بشنوی سخنِ اهلِ دل مگو که خطاست
سخن‌شناس نَه‌ای جانِ من خطا اینجاست

فروغ فرخزاد

چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

فروغ فرخزاد

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد

سیمین بهبهانی

چنان به بوی تو دارد تنم هوای شکفتن
که گل ز سنگ برآرم ، گَرَم به خاک سپاری

سیمین بهبهانی

چه گویمت؟ که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان ، نهان شده در جسم پر ملال منی

سیمین بهبهانی

چو دل بسته بودم بدین زندگانی
از آزادی و بی‌نیازی گسستم
فرومایگی بین که طبع غنی را
به پای فرومایه مردم شکستم