Category: گ

حافظ

گفت آن یار کزو گشت سرِ دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

حافظ

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دلِ سنگش اثر نکرد

حافظ

گَرَت هواست که معشوق نگسلد پیمان
نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد

حافظ

گرچه یاران فارغند از یادِ من
از من ایشان را هزاران یاد باد

حافظ

گفته‌ای لعلِ لبم هم درد بخشد هم دوا
گاه پیشِ درد و گه پیشِ مداوا میرَمَت

حافظ

گرچه شیرین‌دهنان پادشهانند ولی
او سلیمانِ زمان است که خاتم با اوست

حافظ

گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلسِ ما ماهِ رخِ دوست تمام است

حافظ

گل در بر و مِی در کف و معشوق به کام است
سلطانِ جهانم به چنین روز غلام است

حافظ

گدای کوی تو از هشت خُلد مستغنی است
اسیرِ عشقِ تو از هر دو عالَم آزاد است

سیمین بهبهانی

گوید چنین خموش ممان ، از عمقِ جان برآر فغان
گویم که گوش کرده گران ، بیهوده های و هو چه کنم؟