رهی معیری

از آتشِ سودایت ، دارم من و دارد دل داغی که نمی‌بینی ، دردی که نمی دانی

بیدل دهلوی

از تپش های پر پروانه می‌آید به گوش کآشنای شمع را بیرون محفل آتش است

بیدل دهلوی

اهل دنیا عاشق جاهند از بی دانشی آتش سوزان به چشم کودک نادان زر است

بیدل دهلوی

مقام ظالم آخر بر ضعیفان است ارزانی که چون آتش ز پا افتد به خاکستر دهد جا را

سعدی

دیدار می نمایی و پر هیز میکنی ! بازارِ خویش و آتش ما تیز میکنی