Tag: آخر

حافظ

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی مانَد آن رازی کزو سازند محفل‌ها

حافظ

که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست؟
که نه در آخرِ صحبت به ندامت برخاست

حافظ

روز اوّل که سرِ زلف تو دیدم گفتم
که پریشانیِ این سلسله را آخر نیست

بیدل دهلوی

یاران به تلاشِ منِ مجهول بخندید
او در بر و من در‌به‌در ، آخر چه شعور است؟

بیدل دهلوی

مقام ظالم آخر بر ضعیفان است ارزانی

که چون آتش ز پا افتد به خاکستر دهد جا را

بیدل دهلوی

آتشی نیست که آخر نشود خاکستر

پی انجام نمیگیری از آغاز چرا؟