رهی معیری

ای دوست بیازار مرا هر چه توانی دل نیست اسیری که ز آزار گریزد

رهی معیری

آزار ما به مور ضعیفی نمی‌رسد داریم دولتی که سلیمان نداشته است

حسرت همدانی

مانندت ای رشک پری هرگز نزاده مادری حیف است چون تو دلبری خندان دل آزاری کند

حسرت همدانی

بیش از این نیست دگر طاقت آزار مرا دگر ای یارِ جفا پیشه میازار مرا