بیدل دهلوی

ندارد حال ما اندیشه ی مستقبل دیگر که گم کردیم در آغوشِ دی امروز و فردا را

حسرت همدانی

شاد آن که دگر باره در آغوش کشیدت یا آن که دو چشمش به تو بارِ دگر افتاد

بیدل دهلوی

ز نیرنگ فسون پردازی الفت چه می پرسی؟ تو در آغوشی و من کُشته ی از دور دیدن ها

حسرت همدانی

خمیده قامتم زان چون کمان شد که از آغوشم آن ابرو کمان رفت

سعدی

پایت بگذار تا ببوسم چون دست نمی‌رسد به آغوش