رهی معیری

من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم که بر دیدارِ طاقت‌سوزِ خود عاشق‌تر از مایی

بیدل دهلوی

گر نه‌ای از اهل صدق ، دامن پاکان مگیر آینه و روی زشت ، کافر و روز جزاست

سعدی

صد بار بگفتم به غلامانِ دَرَت تا آینه دیگر نگذارند بَرَت ترسم که ببینی رخ همچون قمرت کس باز نیاید دگر اندر نظرت