رهی معیری

از دلِ افسرده جز افسرده دل آگاه نیست آن‌که داند وحشتِ شبهای تار من تویی

بیدل دهلوی

عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را که بینایی چو چشم از سرمه ممکن نیست مژگان را