حسرت همدانی

مرا دلبر به کام و مدعی را بگو خاک سیه کن بر سر امشب

سعدی

سرِ آن ندارد امشب که بر آید آفتابی چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

هاتف اصفهانی

ز من او فارغ و من در خیالش تا سحر کایا بود یارش که و کارش چه و جایش کجا امشب؟

حسرت همدانی

چو ابر نو بهاری بس که دادم گریه سر بی تو ز سیل گریه سیلابم گذشت امشب ز سر بی تو

حسرت همدانی

به خانه نقش تنش از پی بهانه کشم به این بهانه مگر امشبش به خانه کشم

سعدی

بدین دو دیده که امشب تو را همی بینم دریغ باشد فردا که دیگری نگرم

سعدی

دوش آرزویِ خواب خوشم بود یک زمان امشب نظر به رویِ تو از خواب خوشتر است