بیدل دهلوی

از برگ و ساز غافله ی بیخودان مپرس بی ناله می‌رود جرس کاروان ما

بیدل دهلوی

مفلسان را مایه ی شهرت همان دست تهی است تا به قید برگ بود ، از نی نوایی برنخاست

سعدی

به هوایِ سرِ زلف تو در آویخته بود از سرِ شاخِ زبان برگِ سخن های ترم