حمید مصدق

از تو می‌گیرد وام هر بهار این همه زیبایی را

رهی معیری

ای دل به سردمهری دوران صبور باش کز پی رسد بهار چو پاییز بگذرد

بیدل دهلوی

نیست سرو از بی بری ، ممنون احسانِ بهار بارِ منّت خم نسازد گردنِ آزاده را

هاتف اصفهانی

خزان چو بگذرد از پی بهار می‌آید خزانِ عمر ندارد ز پی بهار افسوس

حسرت همدانی

چو ابر نو بهاری بس که دادم گریه سر بی تو ز سیل گریه سیلابم گذشت امشب ز سر بی تو

حسرت همدانی

بی گلِ رویِ توام باغ و بهارست حرام گل رویِ تو بِه از باغ و بهارست مرا

سعدی

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ گریه خیزد روزِ وداع یاران

سعدی

آدمی نیست که عاشق نشود فصلِ بهار هر گیاهی که به نوروز نجنبد حَطَب است

سعدی

بیا که وقت بهار است تا من و تو به هم به دیگران نگذاریم باغ و صحرا را