بیدل دهلوی

از برگ و ساز غافله ی بیخودان مپرس بی ناله می‌رود جرس کاروان ما

بیدل دهلوی

ز نام مِی ، زبانم مست و بیخود در دهان افتد نگاهم رنگ مِی پیدا کند از دیدن مینا