بیدل دهلوی

از تپش های پر پروانه می‌آید به گوش کآشنای شمع را بیرون محفل آتش است

سعدی

نشستم تا برون آیی خرامان تو بیرون آمدی من رفتم از هوش

بیدل دهلوی

شوقِ وصلت بعد مرگ از دل برون کی می‌رود گرد می‌گردیم و می‌گیریم دامان شما

هاتف اصفهانی

دانی که دلبر با دلم چون کرد و من چون کردمش؟ او از جفا خون کرد و من از دیده بیرون کردمش

سعدی

خیالِ رویِ کسی در سر است هرکس را مرا خیالِ کسی کز خیال بیرون است