حسرت همدانی

گفتم که منِ غمزده را مونسِ جان باش گفتا ز غمم باده ی بی تاب و توان باش

بیدل دهلوی

زلف او را اختیاری نیست در تسخیر دل خود به خود این رشته می‌گیرد گره از تابها

حسرت همدانی

در حضورت بس که در تاب و تبم ای همنشین روز وصلت می‌کنم شب‌های هجران آرزو