حسرت همدانی

نگرانت دگرانند و منِ دل نگران باشم از دور به حسرت نگران تا کی و چند

حسرت همدانی

نگران ای کس من رویِ کسان تا کی و چند سویِ هر ناکس و هر کس نگران تا کی و چند

حسرت همدانی

ندارم ار به کویت ره عجب نیست که نبود ره به کویِ شه گدا را

حسرت همدانی

مرغانِ قفس را همه از دام رهاندی شادم که مرا از قفس آزاد نکردی

حسرت همدانی

مکن کاکل پریشان و مگردان مرا خاطر پریشان از غمِ عشق

حسرت همدانی

مرا دردِ تو بهِ باشد ز درمان ای خوش آن عاشق که هر ساعت ز تو دردی به دردِ دیگر افزودش

حسرت همدانی

مانندت ای رشک پری هرگز نزاده مادری حیف است چون تو دلبری خندان دل آزاری کند

حسرت همدانی

مرا دلبر به کام و مدعی را بگو خاک سیه کن بر سر امشب

حسرت همدانی

گفتم نگرم رویِ تو ،گفتا به قیامت گفتم روم از کویِ تو گفتا به سلامت گفتم چه خوش از کار جهان ؟ گفت غم عشق گفتم چه بود حاصل آن ؟ گفت ندامت

حسرت همدانی

گره از کار فرو بسته ام ای گل بگشاید به تبسم گره از غنچه ی لب چون بگشایی