Tag: خدا

فروغ فرخزاد

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه‌ی خویش

فروغ فرخزاد

من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین سپس به عاشقان باوفا کنم

حافظ

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصالِ شماست
جز این خیال ندارم ، خدا گواهِ من است

حافظ

دلبرم عزمِ سفر کرد خدا را یاران
چه کنم با دلِ مجروح که مرهم با اوست

حافظ

خدا را ای نصیحت‌گو حدیثِ ساغر و مِی گو
که نقشی در خیالِ ما از این خوش‌تر نمی‌گیرد

حافظ

خدا چو صورتِ ابروی دلگشای تو بست
گشادِ کارِ من اندر کرشمه های تو بست

فروغ فرخزاد

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

حافظ

بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد

سیمین بهبهانی

به عشقت خو چنان کردم که خواهم از خدا هر دم
که سرکش‌تر شود این شعله و در جانم آویزد

سیمین بهبهانی

بلایِ جانِ منَت آفرید و کرد اسیرم
شکایت از تو ندارم که از خدای تو دارم