رهی معیری

من و از طعنه ی اغیار چون بلبل فغان کردن تو و در دامنِ هر خار چون گل آرمیدن ها

بیدل دهلوی

گر نه‌ای از اهل صدق ، دامن پاکان مگیر آینه و روی زشت ، کافر و روز جزاست

بیدل دهلوی

دامن کشان ز ناز به هر سو گذر کنی چون سایه زیر پای تو سر می‌کشیم ما

بیدل دهلوی

در این وادی که می‌باید گذشت از هر چه پیش آید خوش آن رهرو که در دامان دی پیچید فردا را

هاتف اصفهانی

دامن ز کفم می‌کشی و می‌روی امروز دست من و دامان تو فردای قیامت

سعدی

دردی است در دلم که گر از پیشِ آبِ چشم برگیرم آستین ، برود تا به دامنم

بیدل دهلوی

خواری جزای پای ز دامن کشیدن است دریاب اشکِ از مژه بیرون دویده را

سعدی

چنین که دستِ خیالت گرفت دامنِ من چه بودی ار برسیدی به دامنت دستم

سعدی

او می‌رود دامن کشان من زهرِ تنهایی چشان دیگر مپرس ازمن نشان کز دل نشانم می‌رود

سعدی

دیر آمدی ای نگار سر مست زودت ندهیم دامن از دست