Tag: دامن

حافظ

تا دامنِ کفن نکشم زیرِ پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت

سیمین بهبهانی

بعد از این ساخته‌ام با نی و چنگ و مِی و ساقی
بی تو من دامنِ این چار به ناچار گرفتم

سیمین بهبهانی

امشب اگر یاری کنی ، ای دیده طوفان می کنم
آتش به دل می‌افکنم ، دریا به دامان می‌کنم

سیمین بهبهانی

آن غبارم که گَرَم از سر دامن نفشانی
برنخیزم همه ی عمر و همین‌جا بنشینم

رهی معیری

نوبهار آمد بزن دستی به دامانِ گلی
در گلستانِ وجود از خار کمتر نیستی

رهی معیری

نهان در زیرِ دامن آتشِ سوزان نمی‌ماند
تو ای سوزِ محبّت عاقبت رسوا کنی ما را

سیمین بهبهانی

من و دامانِ دگر از پیِ دامانِ تو ؟ حاشا!
نه گیاهم که به هر دامنِ صحرا بنشینم

سیمین بهبهانی

متاب امشب به بامِ من چنین دامن‌کشان ای مه
که دارم آتشی در دل که دامانِ تو می‌سوزد

سیمین بهبهانی

گوید که وقتِ دیدنِ او ، دستِ تو باد و دامنِ او
گویم که می‌کشد ز کفم ، با آن ستیزه‌جو چه کنم

سیمین بهبهانی

کو کرامت و عصمت ؟ دم مزن که در این شهر
غیر ناخن و دامن ، هیچ خشک و تری نیست