بیدل دهلوی

نه لفظ دانم و نی معنی ، اینقدر دانم که گر سخن ز تو باشد ، جواب دشوار است

سعدی

ندانمت که چه گویم تو هر دو چشم منی که بی وجودِ شریفت جهان نمی‌بینم

سعدی

ندانم این شبِ قدر است یا ستاره ی روز تویی برابرِ من یا خیال در نظرم ؟

سعدی

نماز کردم و از بی خودی ندانستم که در خیالِ تو عقدِ نماز چون بستم

رهی معیری

من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم که بر دیدارِ طاقت‌سوزِ خود عاشق‌تر از مایی