Tag: دلبر

حافظ

قدّ همه دلبرانِ عالم
پیشِ الفِ قَدَت چو نون باد

حافظ

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کفِ او ، موم است سنگِ خارا

حافظ

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یادِ حریفِ شهر و رفیقِ سفر نکرد

حافظ

دلبرم عزمِ سفر کرد خدا را یاران
چه کنم با دلِ مجروح که مرهم با اوست

حافظ

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

فروغ فرخزاد

از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

بیدل دهلوی

همه گویند جدا نیست ز ما دلبر ما
ما چنین دور چراییم اگر نزدیک است؟

سعدی

هرگز حَسَد نبردم بر منصبی و مالی
الّا بر آنکه دارد با دلبری وصالی

سیمین بهبهانی

در آستانِ دلبر ، سر باختن نکوتر
کآنجا به پا درافتد ، آن سر که درنبازی