رهی معیری

ای دل ببین که دلبر دشمن نواز ما با دوست بهر خاطر دشمن چه می‌کند

حسرت همدانی

مانندت ای رشک پری هرگز نزاده مادری حیف است چون تو دلبری خندان دل آزاری کند

حسرت همدانی

مرا دلبر به کام و مدعی را بگو خاک سیه کن بر سر امشب

سعدی

من همان روز دل و صبر به یغما دادم که مقید شدم آن دلبر یغمایی را

هاتف اصفهانی

دانی که دلبر با دلم چون کرد و من چون کردمش؟ او از جفا خون کرد و من از دیده بیرون کردمش

سعدی

دیده را فایده آن است که دلبر بیند ور نبیند چه بود فایده بینایی را