حسرت همدانی

نگرانت دگرانند و منِ دل نگران باشم از دور به حسرت نگران تا کی و چند

سعدی

من مانده‌ام مهجور از او ،بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

بیدل دهلوی

ز نیرنگ فسون پردازی الفت چه می پرسی؟ تو در آغوشی و من کُشته ی از دور دیدن ها

بیدل دهلوی

دل می‌رود و نیست کسی دادرسِ ما از غافله دور است خروش جرس ما

سعدی

دور از تو در جهانِ فراخم مجال نیست عالم به چشم تنگ‌دلان چشمِ سوزن است