Tag: دوست

حافظ

نازپرورد تنعّم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه‌ی رندانِ بلاکش باشد

حافظ

نسبتِ دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد

حافظ

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانانِ سعادتمند پندِ پیرِ دانا را

حافظ

میلِ من سوی وصال و قصدِ او سوی فراق
تَرک کام خود گرفتم تا برآید کامِ دوست

حافظ

گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلسِ ما ماهِ رخِ دوست تمام است

حافظ

سر ز مستی برنگیرد تا به صبحِ روزِ حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جامِ دوست

حافظ

زلف او دام است و خالش دانه‌ی آن دام و من
بر امیدِ دانه‌ای افتاده‌ام در دامِ دوست

حافظ

رازی که برِ غیر نگفتیم و نگوئیم
با دوست بگوئیم که او محرمِ راز است

حافظ

درختِ دوستی بنشان که کامِ دل به بار آرَد
نهالِ دشمنی برکن که رنجِ بی‌شمار آرَد

حافظ

خلوت‌گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست ، به صحرا چه حاجت است