Tag: دیده

حافظ

دارم عجب ز نقشِ خیالش که چون نرفت
از دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست

حافظ

خوشا نماز و نیازِ کسی که از سرِ درد
به آبِ دیده و خونِ جگر طهارت کرد

حافظ

خوابم بشد از دیده در این فکرِ جگرسوز
کآغوشِ که شد منزلِ آسایش و خوابت

حافظ

بردوخته‌ام دیده چو باز از همه عالَم
تا دیده‌ی من بر رخِ زیبای تو باز است

سیمین بهبهانی

از دیده می‌روند و به دل جا گرفته اند
اینان که دلشکسته و دلبسته می‌روند

سیمین بهبهانی

امشب اگر یاری کنی ، ای دیده طوفان می کنم
آتش به دل می‌افکنم ، دریا به دامان می‌کنم

سیمین بهبهانی

این حال التهاب به چشمت چیست؟
گویی نگاه گرم تو تب دارد
می‌بوسدم به تندی و چالاکی
ای وای دیدگان تو لب دارد

سیمین بهبهانی

آن دیده که با مهر به سویم نگران بود
دیدم که نهانی نظرش با دگران بود

سعدی

هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

سیمین بهبهانی

کرم نما و فرودآ که پیش دیده ی حیرت
همان خیال محالی که در کناری و یاری