سعدی

من مانده‌ام مهجور از او ،بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

حسرت همدانی

از محنت رنجوری عشاق چه داند آن کس که دو روزی ز تو مهجور نمانده ست