Tag: رهی معیری

رهی معیری

یاری که مرا کرده فراموش تویی تو
با مدعیان گشته هم‌آغوش تویی تو

رهی معیری

یاری که داد بر باد ، آرام و طاقتم را
ای وای اگر نداند ، قدرِ محبتم را

رهی معیری

هر که دور از میهنِ خود در دیارِ غربت است
از برایش سرمه‌ی چشم است ، دیدارِ وطن

رهی معیری

هنوز گردش چشمی نبرده از هوشت
که یادِ خویش هم از دل شود فراموشت

رهی معیری

هر چند که موری به کم‌آزاریِ ما نیست
آزار دهد هر که تواند دلِ ما را

رهی معیری

نگشتی صیدِ گیسویی پریشانی نمی‌دانی
برو ناصح! که حالِ ما نمی‌دانی نمی‌دانی

رهی معیری

نوبهار آمد بزن دستی به دامانِ گلی
در گلستانِ وجود از خار کمتر نیستی

رهی معیری

نهان در زیرِ دامن آتشِ سوزان نمی‌ماند
تو ای سوزِ محبّت عاقبت رسوا کنی ما را

رهی معیری

مباش جانِ پدر غافل از مقامِ پدر
که واجب است به فرزند احترامِ پدر

رهی معیری

منم آن غنچه که خون می‌خورم و خاموشم
که لبم دوخته است آن که دلم سوخته است