Tag: روز

حافظ

نسیمِ بادِ صبا دوشم آگهی آورد
که روزِ محنت و غم رو به کوتَهی آورد

حافظ

من از آن حُسنِ روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده‌ی عصمت برون آرد زلیخا را

حافظ

گل در بر و مِی در کف و معشوق به کام است
سلطانِ جهانم به چنین روز غلام است

حافظ

سر ز مستی برنگیرد تا به صبحِ روزِ حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جامِ دوست

حافظ

روز اوّل که سرِ زلف تو دیدم گفتم
که پریشانیِ این سلسله را آخر نیست

حافظ

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

حافظ

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم
آه از آن روز که بادَت گلِ رعنا ببرد

فروغ فرخزاد

بر تو چون ساحل آغوش گشادم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم

حافظ

ای صاحبِ کرامت ، شکرانه‌ی سلامت
روزی تفقّدی کن ، درویش بینوا را

حسرت همدانی

یارِ ما روزِ سیه چون شامِ هجران کرد و رفت
خاطرِ جمعی چو زلفِ خود پریشان کرد و رفت