رهی معیری

از فیض وصل آن لب شیرین بوَد که من با کامِ تلخ ، شهره به شیرین زبانیم

بیدل دهلوی

نبود به غیر نامِ تو ورد زبان ما یک حرف بیش نیست زبان در دهانِ ما

سعدی

نه خلاف ِ عهد کردم که حدیثِ جز تو گفتم همه بر سرِ زبانند و تو در میانِ جانی

حسرت همدانی

گفتم که تو را نام و نشان چیست ؟ مرا گفت از گفته زبان درکش و بی نام و نشان باش

بیدل دهلوی

عشاق تا حدیث وفا را زبان دهند چون شمع می‌دود همه اجزایشان به لب

بیدل دهلوی

ز نام مِی ، زبانم مست و بیخود در دهان افتد نگاهم رنگ مِی پیدا کند از دیدن مینا

بیدل دهلوی

زبانِ حالِ عاشق گر دعایی دارد این دارد که یارب مهربان گردان دلِ نامهربانش را

رودکی

زمانه گفت مرا: خشم خویش دار نگاه کرا زبان نه به بند است ، پای در بند است

بیدل دهلوی

حدیثِ نرم نمی‌آید از زبانِ درشت شرار‌خیز بود طبع ، سنگِ خارا را

سعدی

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری به آبِ دیده‌ی خونین نبشته صورتِ حال