حسرت همدانی

سیه روز آن کسی کو را نباشد به سر سودایِ زلفِ نازنینی

بیدل دهلوی

زلف او را اختیاری نیست در تسخیر دل خود به خود این رشته می‌گیرد گره از تابها

حسرت همدانی

تا تو آن زلف پریشانِ پر از خم داری عاشقان را همه آشفته و درهم داری

حسرت همدانی

بیا که خاطرِ مجموع عاشقان بی تو چو زلف در همت آشفته و پریشان است

سعدی

به هوایِ سرِ زلف تو در آویخته بود از سرِ شاخِ زبان برگِ سخن های ترم

هاتف اصفهانی

گرهی اگر چه هرگز نگشوده ام طمع بین که ز زلف یار دارم هوس گره گشایی