Tag: سر

حافظ

نسبتِ دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد

حافظ

میرِ من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرَمَت
خوش خرامان شو که پیشِ قدّ رعنا میرَمَت

فروغ فرخزاد

منشین غافل و سنگین و خموش
زنی امشب ز تو می جوید کام
در تمنای تن و آغوشی است
تا نهد پای هوس بر سر نام

حافظ

گفت آن یار کزو گشت سرِ دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

حافظ

که مِی با دیگری خورده‌ست و با ما سَر گران دارد

حافظ

سر و زر و دل و جانم فدایِ آن یاری
که حقّ صحبتِ مهر و وفا نگه دارد

حافظ

سر ز مستی برنگیرد تا به صبحِ روزِ حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جامِ دوست

حافظ

در زلفِ چون کَمَندش ای دل مپیچ کآنجا
سرها بریده بینی بی جُرم و بی جنایت

حافظ

دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است

فروغ فرخزاد

دانی از زندگی چه می خواهم؟
من تو باشم، تو پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو، بار دیگر تو