رهی معیری

نهاده ام سرِ تسلیم زیرِ شمشیرت بیار بر سرم ای عشق ، هر چه می‌خواهی

سعدی

نه خلاف ِ عهد کردم که حدیثِ جز تو گفتم همه بر سرِ زبانند و تو در میانِ جانی

حسرت همدانی

مرا دلبر به کام و مدعی را بگو خاک سیه کن بر سر امشب

سعدی

ما را سری است با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

سعدی

میانِ خلق ندیدی که چون دویدمت از پی ! زهی خجالت مردم چرا به سر ندویدم

سعدی

من چه در پایِ تو ریزم که پسندِ تو بود جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست

سعدی

من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر بندِ پایی که به دستِ تو بود تاجِ سر است

سعدی

گویند رفیقانم در عشق چه سر داری ؟ گویم که سری دارم انداخته در پایی

سعدی

گفتی به غمم بنشین یا از سرِ جان برخیز فرمان بَرَمَت جانا ، بنشینم و بر خیزم