Tag: سعدی

سعدی

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زان دو لبِ شیرینت صد شور بر انگیزم

سعدی

یارا، بهشت صحبتِ یارانِ همدم است
دیدارِ یارِ نامتناسب جهنم است

سعدی

یک دمه دیدار دوست ، هر دو جهانش بهاست

سعدی

هرگز حَسَد نبردم بر منصبی و مالی
الّا بر آنکه دارد با دلبری وصالی

سعدی

همه عمر برندارم سر از این خمارِ مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

سعدی

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

سعدی

هر نصیحت که کنی بشنوم ای یارِ عزیز
صبرم از دوست مفرمای که من نتوانم

سعدی

هزار جَهد بکردم که سِرّ عشق بپوشم
نبود بر سرِ آتش میسّرم که نجوشم

سعدی

همچو چنگم سرِ تسلیم و ارادت در پیش
تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم

سعدی

همه غم‌های جهان هیچ اثر می نکند
در من از بس که به دیدارِ عزیزت شادم