رهی معیری

از آتشِ سودایت ، دارم من و دارد دل داغی که نمی‌بینی ، دردی که نمی دانی

بیدل دهلوی

مرگ ظالم نیست غیر از ترکِ سودای غرور شعله از گردنکشی گر بگذرد خاکستر است

حسرت همدانی

سیه روز آن کسی کو را نباشد به سر سودایِ زلفِ نازنینی