سعدی

من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم

سعدی

من همان روز دل و صبر به یغما دادم که مقید شدم آن دلبر یغمایی را

سعدی

شکر خوش است ولیکن حلاوتش تو ندانی من این معامله دانم که طعم صبر چشیدم

سعدی

چنانت دوست می‌دارم که گر وقتی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

سعدی

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایلِ تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

سعدی

صبر بسیار بباید پدرِ پیرِ فلک را تا دگر مادر گیتی ، چو تو فرزند بزاید