بیدل دهلوی

از ترحم تا مروت وز مدارا تا وفا هر چه را کردم طلب دیدم ز عالم رفته است

بیدل دهلوی

نجات می‌طلبی خامشی گزین بیدل که در طریق سلامت خموشی استاد است

سعدی

گر برود جانِ ما در طلبِ وصل دوست حیف نباشد که دوست ، دوستر از جانِ ماست

بیدل دهلوی

کسی ز مرگ اگر رسمِ زندگی خواهد تو هم ز عالمِ پیری برو شباب طلب

بیدل دهلوی

شبنم وصالِ گل طلبید آب شد ز شرم از هر که هر چه می‌طلبی اینچنین طلب

سعدی

دانی از دولتِ وصلت چه طلب دارم؟ هیچ! یادِ تو مصلحتِ خویش ببرد از یادم

سعدی

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی