بیدل دهلوی

چشم طمع مدوزید بر کیسه ی خسیسان باور نمی‌توان داشت ، سگ نان دهد گدا را

هاتف اصفهانی

گرهی اگر چه هرگز نگشوده ام طمع بین که ز زلف یار دارم هوس گره گشایی