رهی معیری

اسیر عشقم و از هر چه در جهان فارغ گدای یارم و بر هر که در دو عالم شاه

رهی معیری

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز آزاده من که از همه عالم بریده ام

بیدل دهلوی

از ترحم تا مروت وز مدارا تا وفا هر چه را کردم طلب دیدم ز عالم رفته است

سعدی

نه در این عالمِ دنیا که در آن عالمِ عقبی همچنان بر سر آنم که وفادارِ تو باشم

سعدی

نظر به رویِ تو انداختن حرامش باد که جز تو در همه عالم کسی دگر دارد

سعدی

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجودِ تو مویی به عالمی نفروشم

سعدی

مرا رواست که دعوی کنم به صدق و ارادت که هیچ در همه عالم به دوست بر نگزیدم

سعدی

گرچه در خیلِ تو بسیار بِه از ما باشد ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر

بیدل دهلوی

کسی ز مرگ اگر رسمِ زندگی خواهد تو هم ز عالمِ پیری برو شباب طلب

هاتف اصفهانی

دو عالم سود کرد آن کس که در عشق دلی دریافت یا جانی زیان کرد