رهی معیری

اسیر عشقم و از هر چه در جهان فارغ گدای یارم و بر هر که در دو عالم شاه

رهی معیری

از عشق نرنجیم وگر مایه ی رنج است با نیش بسازیم ، اگر نوش ندارد

سید مهدی موسوی

اجازه هست که اسم تو را صدا بزنم؟ به عشق قبلی یک مرد پشتِ پا برنم؟

سعدی

آنجا که عشق خیمه زند جایِ عقل نیست

رهی معیری

نسیمِ عشق ز کوی هوس نمی‌آید چرا که بوی گل از خار و خس نمی‌آید

رهی معیری

نهاده ام سرِ تسلیم زیرِ شمشیرت بیار بر سرم ای عشق ، هر چه می‌خواهی

هاتف اصفهانی

منزل آنجاست در این بادیه کز پا افتی در ره عشق همین است غرض از تک و دو

حسرت همدانی

مکن کاکل پریشان و مگردان مرا خاطر پریشان از غمِ عشق