Tag: عشق

حافظ

هر گَه که دل به عشق دهی خوش دمی بوَد
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

حافظ

من همان دَم که وضو ساختم از چشمه‌ی عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست

حافظ

من از آن حُسنِ روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده‌ی عصمت برون آرد زلیخا را

فروغ فرخزاد

من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم

فروغ فرخزاد

من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین سپس به عاشقان باوفا کنم

حافظ

گدای کوی تو از هشت خُلد مستغنی است
اسیرِ عشقِ تو از هر دو عالَم آزاد است

فروغ فرخزاد

فردا اگر ز راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه ی عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم

حافظ

عشق‌بازی را تحمّل باید ای دل ، پای دار

حافظ

عرضه کردم دو جهان بر دلِ کارافتاده
به جز از عشقِ تو باقی همه فانی دانست

حافظ

سخنِ عشق نه آن است که آید به زبان