بیدل دهلوی

اشک یک لحظه به مژگان بار است فرصت عمر همین مقدار است

رهی معیری

من جلوه ی شباب ندیدم به عمر خویش از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

بیدل دهلوی

می‌روم از خویش در اندیشه ی باز آمدن همچو عمر رفته یارب برنگردانی مرا

ازرقی هروی

مُلک بادت بی قیاس و مال بادت بی عدد جاه بادت بی شمار و عمر بادت بی کران

سعدی

من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر بندِ پایی که به دستِ تو بود تاجِ سر است

بیدل دهلوی

عمری است وفا ممتحن ناز و نیاز است نی تیغ ز دست تو جدا شد نه سر از ما

هاتف اصفهانی

خزان چو بگذرد از پی بهار می‌آید خزانِ عمر ندارد ز پی بهار افسوس

حسرت همدانی

حاصل عمرم تو بودی بی تو نیست حاصلی زین عمر بی حاصل مرا

سعدی

حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر به سر نکوفته باشد درِ سرایی را

حسرت همدانی

بود عمری که در راهِ تو شب‌ها دو گوشم بر در و چشمم به راه است