Tag: عمر

حافظ

در تابِ تو به چند توان سوخت همچو عود
مِی ده که عمر در سرِ سودایِ خام رفت

حافظ

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت

حافظ

بیار باده که بنیادِ عمر بر باد است

سیمین بهبهانی

بود عمری به دلم با تو که تنها بنشینم
کامم اکنون که برآمد ، بنشین تا بنشینم

سیمین بهبهانی

آن غبارم که گَرَم از سر دامن نفشانی
برنخیزم همه ی عمر و همین‌جا بنشینم

بیدل دهلوی

همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنجِ خمار ما
چه قیامتی که نمی رسی ، ز کنارِ ما به کنار ما

سعدی

همه عمر برندارم سر از این خمارِ مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

سیمین بهبهانی

می‌آمدی و سینه برافروخته بودی
زان عشق که عمری به دل اندوخته بودی
می‌خواستم از حال بپرسم که همان دم
راهِ نفسم بسته ، لبم دوخته بودی

رهی معیری

مرا به وصل تو ای گل امیدواری نیست
شب فراق دراز است و عمر من کوتاه

رهی معیری

طی نگشته روزگارِ کودکی ، پیری رسید
از کتابِ عمرِ ما فصلِ شباب افتاده است