سعدی

نه خلاف ِ عهد کردم که حدیثِ جز تو گفتم همه بر سرِ زبانند و تو در میانِ جانی

سعدی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن بِه که ببندی و نپایی

رشحه

دلم شکستی و عهد تو سنگدل نشکستم ز من بریدی و مهر از تو بی‌وفا نبریدم

سعدی

خواب در عهدِ تو در چشم من آید؟ هیهات عاشقی کار سری نیست که بر بالین است

سعدی

بود امیدم که تو عهد به پایان بری وعده نبودت درست عهد نبود استوار

رشحه

اگر چه سست بود عهد نیکوان اما به سست عهدیت ای مه ندیدم و نشنیدم

سعدی

قیمتِ عشق نداند ، قدمِ صدق ندارد سست عهدی که تحمّل نکند بارِ جفا را

حافظ

دی می‌شد و گفتم صنما عهد به جای آر گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست