سعدی

صد بار بگفتم به غلامانِ دَرَت تا آینه دیگر نگذارند بَرَت ترسم که ببینی رخ همچون قمرت کس باز نیاید دگر اندر نظرت

هاتف اصفهانی

شاهان همه در حسرت آنند که باشند در خیل ِ غلامانِ تو از خیلِ غلامان

سعدی

غلامِ قامتِ آن لُعبت قبا پوشم که در محبت رویش هزار جامه قباست