رهی معیری

آید وصال و هجر غم انگیز بگذرد ساقی بیار باده که این نیز بگذرد

هاتف اصفهانی

من اگر چه پیرم و ناتوان ، تو ز آستان خودت مران که گذشته در غمت ای جوان ، همه روزگار جوانیم

حسرت همدانی

مکن کاکل پریشان و مگردان مرا خاطر پریشان از غمِ عشق

حسرت همدانی

گفتم نگرم رویِ تو ،گفتا به قیامت گفتم روم از کویِ تو گفتا به سلامت گفتم چه خوش از کار جهان ؟ گفت غم عشق گفتم چه بود حاصل آن ؟ گفت ندامت

حسرت همدانی

گفتم که منِ غمزده را مونسِ جان باش گفتا ز غمم باده ی بی تاب و توان باش

سعدی

گفته بودم چو بیایی غمِ دل با تو بگویم چه بگویم؟ که غم از دل برود چون تو بیایی

سعدی

گفتی به غمم بنشین یا از سرِ جان برخیز فرمان بَرَمَت جانا ، بنشینم و بر خیزم

حسرت همدانی

سرت اندر کنار دیگران است چرا خاک غمم بر سر نباشد

حسرت همدانی

به بلای غمِ هجر تو گرفتار شود به غمِ هجر تو کرد آنکه گرفتار مرا