Tag: غم

حافظ

نسیمِ بادِ صبا دوشم آگهی آورد
که روزِ محنت و غم رو به کوتَهی آورد

حافظ

مباش بی مِی و مطرب که زیرِ طاقِ سپهر
بدین ترانه غم از دل بِدر توانی کرد

حافظ

سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

حافظ

ز حالِ ما دلت آگه شود مگر وقتی
که لاله بَردَمَد از خاکِ کشتگانِ غَمَت

حافظ

دیدی که یار جز سرِ جور و ستم نداشت
بشکست عهد و ز غمِ ما هیچ غم نداشت

حافظ

دولتی را که نباشد غم از آسیبِ زوال
بی تکلّف بشنو دولتِ درویشان است

سیمین بهبهانی

بازگو ، ای به کنارِ دگری خفته‌ی من
چه کند با غمِ تو این دلِ آشفته‌ی من

فروغ فرخزاد

این شعر را برای تو می گویم
در یک غروب تشنه ی تابستان
در نیمه های این ره شوم‌آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان

سیمین بهبهانی

از دل چرا بیرون کنم ، این غم که من دارم از او
دل را نسازد گر به غم ، از سینه بیرونش کنم

فروغ فرخزاد

آری این منم که در دلِ سکوتِ شب
نامه های عاشقانه پاره می‌کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم