رهی معیری

اسیر عشقم و از هر چه در جهان فارغ گدای یارم و بر هر که در دو عالم شاه

بیدل دهلوی

نیست باک از برقِ آفت ، دل به آفت بسته را زخم خنجر فارغ از تشویش دارد دسته را

هاتف اصفهانی

ز من او فارغ و من در خیالش تا سحر کایا بود یارش که و کارش چه و جایش کجا امشب؟